<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[آسمان من]]></title>
		<link>http://www.myblueweb.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[هر نفس آواز عشق میرسد از چپ و راست &nbsp;&nbsp;&nbsp;ما به فلک میرویم،عزم تماشا که راست؟]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[زندگی افسون بود]]></title>
					<link>http://www.myblueweb.blogsky.com/1387/04/20/post-61/</link>
					<description><![CDATA[تو اگر میدانستی لحظه ها غمگینند<br><br>پس چرا می گفتی صبر باید کرد، صبر؟<br><br>من که در خوشبختی غوطه ور می گشتم<br><br>تو کجا بودی پس؟<br><br>تا ببینی که دلی<br><br>مست از قهقهه ، شب، می خواند:<br><br>زندگی افسون است ..<br><br>تو کجا بودی پس<br><br>آن زمان را که سری بود و هزاران فرسنگ<br><br>از شب مست غزل<br><br>از نگاهی لب رود؟<br><br>تو کجا پنهان بودی <br><br>که ببینی عیب از این دنیاست<br><br>عیب از این فکرست<br><br>فکر بی تاب شب و <br><br>فکر اندوه سحر<br><br>تو ولی <br><br>تا نسیم<br><br>تا لب جوی<br><br>راهی را<br><br>طی نمودی اول<br><br>ولی افسوس که دست مستی <br><br>ننمودی همراه<br><br>تا سراب عشقی<br><br>که صدای فریاد از آن پیدا بود<br><br>تو کجا بودی پس؟<br><br>آن زمان را<br><br>که اذان<br><br>بر دلی<br><br>بی تپشو پر تب و تاب<br><br>ضربان می بخشید؟<br><br>تو نبودی اما :<br><br>قلب من با تو که بود..<br><br>سراب عشق را<br><br>ضربانی که اذان می بخشید<br><br>به تو اهدا می کرد.<br><br>و تپش را از تو<br><br>از تب ماه نو<br><br>نمی کرد پنهان<br><br>آری...<br><br>زندگی افسون بود!<br><br>-----------------------------------------------------------------------------------------------<br>این شعر رو خودم در وکردم!<br><br>امیدوارم قابل لمس باشه...<br><br>موفق و شاداب باشید.<br><br><br><br>]]></description>
					<pubDate>Thu, 10 Jul 2008 21:45:26 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.myblueweb.blogsky.com/Comments.bs?PostID=61</comments>
          <guid>http://www.myblueweb.blogsky.com/1387/04/20/post-61/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[گاهی]]></title>
					<link>http://www.myblueweb.blogsky.com/1387/04/17/post-60/</link>
					<description><![CDATA[<br><br>                                  گاهی وقتها همه هستند و هیچ کس نیست...<br><br><br><br>                                  گاهی وقتها هیچ کس نیست و همه هستند!<br>]]></description>
					<pubDate>Mon, 7 Jul 2008 18:23:02 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.myblueweb.blogsky.com/Comments.bs?PostID=60</comments>
          <guid>http://www.myblueweb.blogsky.com/1387/04/17/post-60/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[آرزوها]]></title>
					<link>http://www.myblueweb.blogsky.com/1387/04/16/post-59/</link>
					<description><![CDATA[  <br>آرزوها!<br><br>به شما چگونه بنگرم؟ با کدام چشم؟ چشم بد بینی و نفرت یا چشم خوشبختی و عشق ؟<br> <br>آرزوها! <br><br>چگونه امیدوار باشم که هستید و می آیم و سالی و ماهی و روزی شما را در آغوش خواهم گرفت؟<br><br>آرزوها !<br><br>خسته ام.. میدانید ! عادت می کنیم ، خیلی زود... حتی اگر شما نباشید به نبودنتان عادت می کنیم.<br><br>آرزوها !<br><br>کاش لا اقل آسمان ابری بودید .یا می باریدید و یا زود روشن می شدید و اینقدر رنج نمی دادید مارا ، خسته و تنها!<br><br>آرزوها !<br><br>شب می شود و من به شما فکر می کنم اما با نگاه دوخته بر سقف کوتاه اتاق، ای کاش بالای سرمان سقف نبود ، <br><br>آن وقت باران که می بارید مردم خنکی آن را روی دستها و صورتهای پر چینشان حس می کردند و شاید باران روحشان را <br><br>هم خنک می کرد تا آتش آن را در برنگرفته. این روزها روحم که می خواهد بالا بیاید _ پیش ابرها _ تا به سقف می رسد <br><br>محکم دوباره بر زمین بر می گردد . نمی دانم شاید ایراد از روح من است که قوی نیست!<br><br>می بینید ! پرواز جسم نمی شود و پرواز روح هم.<br><br>آرزوها !<br><br>چه خیالها ، چه افسوسها ، چه آه ها و چه هوراها ارزانیتان کردم و شما... بی وفا بودید .. نبودید؟<br><br>شاید تقصیر شما نیست، این روزها همه بی وفا شده اند و قانونی می گوید : مردم بر اطرافشان ، طبیعتشان اثر دارند <br><br>و شما هم ...<br><br>آرزوها !<br><br>به قول مولانا ، هیچ وقت نفهمیدم آمدنم بهر چه بود!<br><br>ولی فهمیدم که عادت می کنیم...<br>]]></description>
					<pubDate>Sun, 6 Jul 2008 10:39:21 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.myblueweb.blogsky.com/Comments.bs?PostID=59</comments>
          <guid>http://www.myblueweb.blogsky.com/1387/04/16/post-59/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[تنهایی]]></title>
					<link>http://www.myblueweb.blogsky.com/1387/04/10/post-58/</link>
					<description><![CDATA[<P><BR>روزگارانی را سپری کرده ام ، روزهای تابستانی و شبهای پاییزی.و در تنگنای </P>
<P>این زندگی مبهم، شوق همسفر شدن با مردمانی را داشته ام که دیر یا زود </P>
<P>پرواز می کنند و&nbsp; میدانستم که عقربه ها با من یا بی من یک دایره ی فانی را </P>
<P>می سازند.زندگی، معنای خاموش و سنگینی بود که تعاریف و تفاسیر دیگران از </P>
<P>آن، هیچگاه مرا راضی نساخت.شوق بودن و ماندن ردپا و نشانه هایی بود که </P>
<P>آدمهایی گذاشته و رفته بودند و من در این جهان بزرگ اما کوچک در پی یافتن </P>
<P>برجای گذارندگان نشانه ها بودم .افسوس که&nbsp;شمع کم نور شادمانیم از یافتن </P>
<P>هم چون منی در این دنیا با طوفان خشم و نادانی دیگران خاموش شد و اکنون </P>
<P>من تنهایم ، تنهایی من چه وسیع و دردناک و چه کوتاه و زود گذر میوه ی تلخ </P>
<P>برجای مانده ای است که شاید روزگاری چرخ و فلک روزگار کسی را به جست و </P>
<P>جوی سرگذشت آن &nbsp;ترغیب کند و روزی بفهمد که تنهایی من از روی خاموشی </P>
<P>شمعی&nbsp;بود که روزگاری روشن و درخشان بود.</P>
<P>( بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش&nbsp;بینی نمی کرد...)</P>
<P><IMG alt="" hspace=0 src="http://i26.tinypic.com/1zgykix.jpg" align=baseline border=0></P>
<P>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Mon, 30 Jun 2008 20:52:09 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.myblueweb.blogsky.com/Comments.bs?PostID=58</comments>
          <guid>http://www.myblueweb.blogsky.com/1387/04/10/post-58/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[وقتی...]]></title>
					<link>http://www.myblueweb.blogsky.com/1387/04/04/post-57/</link>
					<description><![CDATA[<br>وقتی همه  ی چیزها دست به دست هم میدن تا تو رو از خودت، دنیا و نگاهت جدا کنن،<br><br>وقتی ناراحتی چشمات رو هم کسی نمی فهمه،<br><br>وقتی همه ی دنیا میشه پاره آهن و احساس فنا میشه، <br><br>وقتی آسمون رنگ خاکستری میگیره و بارون ها هم اسیدی میشن، <br><br>وقتی زمین رو ریا و دروغ پر می کنه، <br><br> چشماتو ببند و دستهاتو دراز کن، <br><br>اون وقت دستی  که آروم دستهاتو می گیره رو حس کن و  ازش بخواه هیچ وقت تنهات نذاره...<br>]]></description>
					<pubDate>Tue, 24 Jun 2008 21:06:31 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.myblueweb.blogsky.com/Comments.bs?PostID=57</comments>
          <guid>http://www.myblueweb.blogsky.com/1387/04/04/post-57/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[ما ، همه منتظریم...]]></title>
					<link>http://www.myblueweb.blogsky.com/1387/03/30/post-56/</link>
					<description><![CDATA[<br>کاش میشد قصه ها را از سر نوشت.<br><br>کاش میشد دنیا را ، آن گونه که دوست داشتیم تغییر داد.<br><br>کاش میشد صدایی را شنید که هیچ وقت نشنیده ایم و رنگی را دید که  تا به حال ، چشمانمان را نوازش نکرده است.<br><br>چیزهای زیادی هست که باید باشد و ما قادر به تغییر آن نخواهیم بود..<br><br>و در این میان ،ما ، همه منتظریم ، شاید منتظر یک اتفاق عجیب !<br><br>من هم سالها منتظر بودم ، حالا که بر می گردم و جای قدمهای گذشته ام را می بینم ،<br><br>یک چیز بزرگ آشکار می شود<br><br> که...<br><br> تو گویی نمی خواهی، آن را در ذهنت حلاجی کنی <br><br>و انگار ...<br><br>از آن فراری هستی: <br><br> " انتظار ، بیهوده است..." <br><br>اما ...<br><br>نمی توانم منتظر نباشم ...!<br><br>چون...<br><br>حسی متناقض با آنچه می بینم مرا زجر می دهد،<br><br>حسی که مدام تکرار می کند :<br><br>شاید ...<br><br>سالها بعد ، وقتی بر گشتی و به ردپایت نگاه کردی،  ببینی که انتظارت آرام آرام  پایان یافته است...<br>]]></description>
					<pubDate>Thu, 19 Jun 2008 21:26:59 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.myblueweb.blogsky.com/Comments.bs?PostID=56</comments>
          <guid>http://www.myblueweb.blogsky.com/1387/03/30/post-56/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[تموم شد]]></title>
					<link>http://www.myblueweb.blogsky.com/1387/03/27/post-55/</link>
					<description><![CDATA[<br>     امتحاناتمان تمام شد<br>خوشحالیمان در این وبلاگ نمی گنجد!!!]]></description>
					<pubDate>Mon, 16 Jun 2008 12:34:17 GMT</pubDate>
					<comments></comments>
          <guid>http://www.myblueweb.blogsky.com/1387/03/27/post-55/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[یک حس]]></title>
					<link>http://www.myblueweb.blogsky.com/1387/03/25/post-54/</link>
					<description><![CDATA[همه چیز سرد سرد بود.<br>از درون می لرزیدم و از بیرون عرق می ریختم.<br>سیاهی مانند یک دیو ترسناک پیش رویم ایستاده بود و  وقیحانه می خندید.<br>نه نقطه ی نوری نه حتی سرابی<br>همه چیز گویا رنگ نیستی به خود گرفته بود.<br>و سکوت ، من را بیشتر آزار میداد.<br> <br>وقتی به  دیو سیاهی ، می نگریستم احساس می کردم باید صدای قهقهه اش را بشنوم،  ولی انگار گوشهایم را گرفته بودند.<br>فریاد ، تنها راهی   بود که  مرا  از سیاهی بیرون می برد  یا آرامم می کرد...<br>از ته دل فریاد زدم، اما صدایی نبود ...<br>چند لحظه گذشت و  ترس  آرام آرام در همه وجودم تکثیر میشد. <br>اولین صدا را شنیدم ! صدای به هم خوردن دندانهایم بود...<br>نفس کشیدم،<br>انگار هوایی نبود ..<br>خدایا من مرده ام؟؟<br>آیا زنده  بودم و کسی مرا نمی دید؟  یا کسانی بودند و من آنها را نمی دیدم؟<br><br> آه...  شدت لرزش دست و پایم  قدرت جابه جا شدن را هم  از من گرفته بود..<br>  خداوندا من یک پرتوی کوچک نور می خواهم . یک صدای آرامش بخش ، یک رنگ از رنگهای رنگین کمان<br>.<br>.<br>.<br>.<br>.<br>.<br>.<br>.<br>.<br>.<br>.<br>.<br><br><br>چشمانم را برهم زدم. گویا خوابم برده بود.<br>انتظار سیاهی داشتم.<br> صورتم را لمس کردم،<br>قطرات اشک صورتم را غرق کرده بود.<br>مانند نابینایی که تازه بینا شده باشد با دقت نگاه کردم،<br>انعکاس نور خورشید روی شیشه ی پنجره آشکار بود.<br>همه چیز سر جایش بود...<br><br>  آیا واقعا خواب بود؟<br>نفس کشیدم : هوا ، بوی گلهای سرخ حیاط را میداد...<br>پنجره را باز کردم و فریاد زدم : من زنده ام ؟؟؟<br>کبوتری را دیدم که به خاطر لرزش شیشه ، ترسید و پر کشید.<br>کرمی را دیدم که روی برگها با ناز جابه جا میشد و مشغول خوردن بود.<br>ابرها را تماشا کردم . ابرهای عزیزم!<br>درختها ، گلها ، آفتاب ، سایه ، همه چیز بود.<br>دستهایم را به هم مالیدم : گرم بودند .دندانهایم نمی لرزیدند.<br>به سمت آینه ی اتاق دویدم : خودم بودم !<br>حس زنده بودن و شعف در تمام بدنم پیچید.<br>یعنی زندگی هر روزی  و تکراری من اینقدر شیرین بود؟!<br><br><br><br>]]></description>
					<pubDate>Sat, 14 Jun 2008 16:09:58 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.myblueweb.blogsky.com/Comments.bs?PostID=54</comments>
          <guid>http://www.myblueweb.blogsky.com/1387/03/25/post-54/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
