تنهایی


روزگارانی را سپری کرده ام ، روزهای تابستانی و شبهای پاییزی.و در تنگنای

این زندگی مبهم، شوق همسفر شدن با مردمانی را داشته ام که دیر یا زود

پرواز می کنند و  میدانستم که عقربه ها با من یا بی من یک دایره ی فانی را

می سازند.زندگی، معنای خاموش و سنگینی بود که تعاریف و تفاسیر دیگران از

آن، هیچگاه مرا راضی نساخت.شوق بودن و ماندن ردپا و نشانه هایی بود که

آدمهایی گذاشته و رفته بودند و من در این جهان بزرگ اما کوچک در پی یافتن

برجای گذارندگان نشانه ها بودم .افسوس که شمع کم نور شادمانیم از یافتن

هم چون منی در این دنیا با طوفان خشم و نادانی دیگران خاموش شد و اکنون

من تنهایم ، تنهایی من چه وسیع و دردناک و چه کوتاه و زود گذر میوه ی تلخ

برجای مانده ای است که شاید روزگاری چرخ و فلک روزگار کسی را به جست و

جوی سرگذشت آن  ترغیب کند و روزی بفهمد که تنهایی من از روی خاموشی

شمعی بود که روزگاری روشن و درخشان بود.

( بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد...)