کاش میشد قصه ها را از سر نوشت.
کاش میشد دنیا را ، آن گونه که دوست داشتیم تغییر داد.
کاش میشد صدایی را شنید که هیچ وقت نشنیده ایم و رنگی را دید که تا به حال ، چشمانمان را نوازش نکرده است.
چیزهای زیادی هست که باید باشد و ما قادر به تغییر آن نخواهیم بود..
و در این میان ،ما ، همه منتظریم ، شاید منتظر یک اتفاق عجیب !
من هم سالها منتظر بودم ، حالا که بر می گردم و جای قدمهای گذشته ام را می بینم ،
یک چیز بزرگ آشکار می شود
که...
تو گویی نمی خواهی، آن را در ذهنت حلاجی کنی
و انگار ...
از آن فراری هستی:
" انتظار ، بیهوده است..."
اما ...
نمی توانم منتظر نباشم ...!
چون...
حسی متناقض با آنچه می بینم مرا زجر می دهد،
حسی که مدام تکرار می کند :
شاید ...
سالها بعد ، وقتی بر گشتی و به ردپایت نگاه کردی، ببینی که انتظارت آرام آرام پایان یافته است...
|