یک حس
همه چیز سرد سرد بود.
از درون می لرزیدم و از بیرون عرق می ریختم.
سیاهی مانند یک دیو ترسناک پیش رویم ایستاده بود و وقیحانه می خندید.
نه نقطه ی نوری نه حتی سرابی
همه چیز گویا رنگ نیستی به خود گرفته بود.
و سکوت ، من را بیشتر آزار میداد.

وقتی به دیو سیاهی ، می نگریستم احساس می کردم باید صدای قهقهه اش را بشنوم، ولی انگار گوشهایم را گرفته بودند.
فریاد ، تنها راهی بود که مرا از سیاهی بیرون می برد یا آرامم می کرد...
از ته دل فریاد زدم، اما صدایی نبود ...
چند لحظه گذشت و ترس آرام آرام در همه وجودم تکثیر میشد.
اولین صدا را شنیدم ! صدای به هم خوردن دندانهایم بود...
نفس کشیدم،
انگار هوایی نبود ..
خدایا من مرده ام؟؟
آیا زنده بودم و کسی مرا نمی دید؟ یا کسانی بودند و من آنها را نمی دیدم؟

آه... شدت لرزش دست و پایم قدرت جابه جا شدن را هم از من گرفته بود..
خداوندا من یک پرتوی کوچک نور می خواهم . یک صدای آرامش بخش ، یک رنگ از رنگهای رنگین کمان
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.


چشمانم را برهم زدم. گویا خوابم برده بود.
انتظار سیاهی داشتم.
صورتم را لمس کردم،
قطرات اشک صورتم را غرق کرده بود.
مانند نابینایی که تازه بینا شده باشد با دقت نگاه کردم،
انعکاس نور خورشید روی شیشه ی پنجره آشکار بود.
همه چیز سر جایش بود...

آیا واقعا خواب بود؟
نفس کشیدم : هوا ، بوی گلهای سرخ حیاط را میداد...
پنجره را باز کردم و فریاد زدم : من زنده ام ؟؟؟
کبوتری را دیدم که به خاطر لرزش شیشه ، ترسید و پر کشید.
کرمی را دیدم که روی برگها با ناز جابه جا میشد و مشغول خوردن بود.
ابرها را تماشا کردم . ابرهای عزیزم!
درختها ، گلها ، آفتاب ، سایه ، همه چیز بود.
دستهایم را به هم مالیدم : گرم بودند .دندانهایم نمی لرزیدند.
به سمت آینه ی اتاق دویدم : خودم بودم !
حس زنده بودن و شعف در تمام بدنم پیچید.
یعنی زندگی هر روزی و تکراری من اینقدر شیرین بود؟!