شعری از فروغ

ز آن نامه ای که دادی ، ز آن شکوه های تلخ
تا نیمه شب به یاد تو چشمم نخفته است

ای مایه امید من، ای تکیه گاه دور
هرگز مرنج از آن چه به شعرم نهفته است

شاید نبوده قدرت آنم که در سکوت
اسرار قلب کوچک خود را بیان کنم

بگذار تا ترانه ی من بازگو شود
بگذار آن چه را که نهفتم عیان کنم

تا بر گذشته می نگرم عشق خویش را
چون آفتاب گمشده می آورم به یاد

می نالم از دلی که به خون غرقه گشته است
این شعر غیر رنجش یارم به من چه داد؟

این درد را چگونه توانم نهان کنم
آن دم که قلبم از تو به سختی رمیده است

این شعرها که روح تو را رنج داده است
فریادهای یک دل محنت کشیده است

گفتم قفس ولی چه بگویم
که پیش از این آگاهی از دو رویی مردم مرا نبود

دردا که این جهان فریبای نقش باز
با جلوه و جلای خود آخر مرا ربود

اینک منم که خسته ز دام فریب و مکر
بر کنج دیوار قفس رو نموده ام

بگشای در که در همه دوران عمر خویش
جز پشت میله های قفس خوش نبوده ام

پای مرا دوباره به زنجیرها ببند
تا فتنه و فریب ز جایم نیفکند

تا دست آهنین هوس های رنگ رنگ
بندی دگر دوباره به پایم نیفکند

« فروغ فرخ زاد »