آسمان من

  
 هر نفس آواز عشق میرسد از چپ و راست    ما به فلک میرویم،عزم تماشا که راست؟
 
تیر 1387
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
 
آرشیو

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
پنجشنبه 20 تیر ماه سال 1387
زندگی افسون بود
تو اگر میدانستی لحظه ها غمگینند

پس چرا می گفتی صبر باید کرد، صبر؟

من که در خوشبختی غوطه ور می گشتم

تو کجا بودی پس؟

تا ببینی که دلی

مست از قهقهه ، شب، می خواند:

زندگی افسون است ..

تو کجا بودی پس

آن زمان را که سری بود و هزاران فرسنگ

از شب مست غزل

از نگاهی لب رود؟

تو کجا پنهان بودی

که ببینی عیب از این دنیاست

عیب از این فکرست

فکر بی تاب شب و

فکر اندوه سحر

تو ولی

تا نسیم

تا لب جوی

راهی را

طی نمودی اول

ولی افسوس که دست مستی

ننمودی همراه

تا سراب عشقی

که صدای فریاد از آن پیدا بود

تو کجا بودی پس؟

آن زمان را

که اذان

بر دلی

بی تپشو پر تب و تاب

ضربان می بخشید؟

تو نبودی اما :

قلب من با تو که بود..

سراب عشق را

ضربانی که اذان می بخشید

به تو اهدا می کرد.

و تپش را از تو

از تب ماه نو

نمی کرد پنهان

آری...

زندگی افسون بود!

-----------------------------------------------------------------------------------------------
این شعر رو خودم در وکردم!

امیدوارم قابل لمس باشه...

موفق و شاداب باشید.




 
دوشنبه 17 تیر ماه سال 1387
گاهی


گاهی وقتها همه هستند و هیچ کس نیست...



گاهی وقتها هیچ کس نیست و همه هستند!

 
یکشنبه 16 تیر ماه سال 1387
آرزوها

آرزوها!

به شما چگونه بنگرم؟ با کدام چشم؟ چشم بد بینی و نفرت یا چشم خوشبختی و عشق ؟

آرزوها!

چگونه امیدوار باشم که هستید و می آیم و سالی و ماهی و روزی شما را در آغوش خواهم گرفت؟

آرزوها !

خسته ام.. میدانید ! عادت می کنیم ، خیلی زود... حتی اگر شما نباشید به نبودنتان عادت می کنیم.

آرزوها !

کاش لا اقل آسمان ابری بودید .یا می باریدید و یا زود روشن می شدید و اینقدر رنج نمی دادید مارا ، خسته و تنها!

آرزوها !

شب می شود و من به شما فکر می کنم اما با نگاه دوخته بر سقف کوتاه اتاق، ای کاش بالای سرمان سقف نبود ،

آن وقت باران که می بارید مردم خنکی آن را روی دستها و صورتهای پر چینشان حس می کردند و شاید باران روحشان را

هم خنک می کرد تا آتش آن را در برنگرفته. این روزها روحم که می خواهد بالا بیاید _ پیش ابرها _ تا به سقف می رسد

محکم دوباره بر زمین بر می گردد . نمی دانم شاید ایراد از روح من است که قوی نیست!

می بینید ! پرواز جسم نمی شود و پرواز روح هم.

آرزوها !

چه خیالها ، چه افسوسها ، چه آه ها و چه هوراها ارزانیتان کردم و شما... بی وفا بودید .. نبودید؟

شاید تقصیر شما نیست، این روزها همه بی وفا شده اند و قانونی می گوید : مردم بر اطرافشان ، طبیعتشان اثر دارند

و شما هم ...

آرزوها !

به قول مولانا ، هیچ وقت نفهمیدم آمدنم بهر چه بود!

ولی فهمیدم که عادت می کنیم...

 
دوشنبه 10 تیر ماه سال 1387
تنهایی


روزگارانی را سپری کرده ام ، روزهای تابستانی و شبهای پاییزی.و در تنگنای

این زندگی مبهم، شوق همسفر شدن با مردمانی را داشته ام که دیر یا زود

پرواز می کنند و  میدانستم که عقربه ها با من یا بی من یک دایره ی فانی را

می سازند.زندگی، معنای خاموش و سنگینی بود که تعاریف و تفاسیر دیگران از

آن، هیچگاه مرا راضی نساخت.شوق بودن و ماندن ردپا و نشانه هایی بود که

آدمهایی گذاشته و رفته بودند و من در این جهان بزرگ اما کوچک در پی یافتن

برجای گذارندگان نشانه ها بودم .افسوس که شمع کم نور شادمانیم از یافتن

هم چون منی در این دنیا با طوفان خشم و نادانی دیگران خاموش شد و اکنون

من تنهایم ، تنهایی من چه وسیع و دردناک و چه کوتاه و زود گذر میوه ی تلخ

برجای مانده ای است که شاید روزگاری چرخ و فلک روزگار کسی را به جست و

جوی سرگذشت آن  ترغیب کند و روزی بفهمد که تنهایی من از روی خاموشی

شمعی بود که روزگاری روشن و درخشان بود.

( بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد...)

 


 
سه شنبه 4 تیر ماه سال 1387
وقتی...

وقتی همه ی چیزها دست به دست هم میدن تا تو رو از خودت، دنیا و نگاهت جدا کنن،

وقتی ناراحتی چشمات رو هم کسی نمی فهمه،

وقتی همه ی دنیا میشه پاره آهن و احساس فنا میشه،

وقتی آسمون رنگ خاکستری میگیره و بارون ها هم اسیدی میشن،

وقتی زمین رو ریا و دروغ پر می کنه،

چشماتو ببند و دستهاتو دراز کن،

اون وقت دستی که آروم دستهاتو می گیره رو حس کن و ازش بخواه هیچ وقت تنهات نذاره...

تعداد بازدیدکنندگان : 5641


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
هرکس گمشده ای دارد

و خدا گمشده ای داشت.

هرکس دو تا ست

وخدا یکی بود.

و یکی چه طور می توانست باشد؟

هرکس به اندازه ای که احساسش می کنند هست

و خداکسی که احساسش کند ، نداشت.

عظمتها همواره در جستجوی چشمی است

که آن را ببیند.

و خدا آفریدگار بود

وچگونه می توانست نیافریند؟

زمین را گسترد و آسمانها را بر کشید.

و خدا بود و عدم

جز خدا هیچ نبود

در نبودن، نتوانستن بود

با نبودن، نتوان بودن

و خدا تنها بود.

هرکسی گمشده ای داشت

و خدا گمشده ای داشت.
دکتر علی شریعتی
شناسنامه کامل من...