| |
| پنجشنبه 30 خرداد ماه سال 1387 |
| ما ، همه منتظریم... |
کاش میشد قصه ها را از سر نوشت.
کاش میشد دنیا را ، آن گونه که دوست داشتیم تغییر داد.
کاش میشد صدایی را شنید که هیچ وقت نشنیده ایم و رنگی را دید که تا به حال ، چشمانمان را نوازش نکرده است.
چیزهای زیادی هست که باید باشد و ما قادر به تغییر آن نخواهیم بود..
و در این میان ،ما ، همه منتظریم ، شاید منتظر یک اتفاق عجیب !
من هم سالها منتظر بودم ، حالا که بر می گردم و جای قدمهای گذشته ام را می بینم ،
یک چیز بزرگ آشکار می شود
که...
تو گویی نمی خواهی، آن را در ذهنت حلاجی کنی
و انگار ...
از آن فراری هستی:
" انتظار ، بیهوده است..."
اما ...
نمی توانم منتظر نباشم ...!
چون...
حسی متناقض با آنچه می بینم مرا زجر می دهد،
حسی که مدام تکرار می کند :
شاید ...
سالها بعد ، وقتی بر گشتی و به ردپایت نگاه کردی، ببینی که انتظارت آرام آرام پایان یافته است...
|
|
| |
| دوشنبه 27 خرداد ماه سال 1387 |
| تموم شد |
امتحاناتمان تمام شد خوشحالیمان در این وبلاگ نمی گنجد!!! |
|
| |
| شنبه 25 خرداد ماه سال 1387 |
| یک حس |
همه چیز سرد سرد بود. از درون می لرزیدم و از بیرون عرق می ریختم. سیاهی مانند یک دیو ترسناک پیش رویم ایستاده بود و وقیحانه می خندید. نه نقطه ی نوری نه حتی سرابی همه چیز گویا رنگ نیستی به خود گرفته بود. و سکوت ، من را بیشتر آزار میداد. وقتی به دیو سیاهی ، می نگریستم احساس می کردم باید صدای قهقهه اش را بشنوم، ولی انگار گوشهایم را گرفته بودند. فریاد ، تنها راهی بود که مرا از سیاهی بیرون می برد یا آرامم می کرد... از ته دل فریاد زدم، اما صدایی نبود ... چند لحظه گذشت و ترس آرام آرام در همه وجودم تکثیر میشد. اولین صدا را شنیدم ! صدای به هم خوردن دندانهایم بود... نفس کشیدم، انگار هوایی نبود .. خدایا من مرده ام؟؟ آیا زنده بودم و کسی مرا نمی دید؟ یا کسانی بودند و من آنها را نمی دیدم؟
آه... شدت لرزش دست و پایم قدرت جابه جا شدن را هم از من گرفته بود.. خداوندا من یک پرتوی کوچک نور می خواهم . یک صدای آرامش بخش ، یک رنگ از رنگهای رنگین کمان . . . . . . . . . . . .
چشمانم را برهم زدم. گویا خوابم برده بود. انتظار سیاهی داشتم. صورتم را لمس کردم، قطرات اشک صورتم را غرق کرده بود. مانند نابینایی که تازه بینا شده باشد با دقت نگاه کردم، انعکاس نور خورشید روی شیشه ی پنجره آشکار بود. همه چیز سر جایش بود...
آیا واقعا خواب بود؟ نفس کشیدم : هوا ، بوی گلهای سرخ حیاط را میداد... پنجره را باز کردم و فریاد زدم : من زنده ام ؟؟؟ کبوتری را دیدم که به خاطر لرزش شیشه ، ترسید و پر کشید. کرمی را دیدم که روی برگها با ناز جابه جا میشد و مشغول خوردن بود. ابرها را تماشا کردم . ابرهای عزیزم! درختها ، گلها ، آفتاب ، سایه ، همه چیز بود. دستهایم را به هم مالیدم : گرم بودند .دندانهایم نمی لرزیدند. به سمت آینه ی اتاق دویدم : خودم بودم ! حس زنده بودن و شعف در تمام بدنم پیچید. یعنی زندگی هر روزی و تکراری من اینقدر شیرین بود؟!
|
|
| |
| سه شنبه 21 خرداد ماه سال 1387 |
| طلوع |
در نگرانی چشمانم حس تازه ای ببین،
حرف تازه ای بشنو و لطافتش را مانند گلبرگهای گل سرخ باران زده لمس کن. این نگرانی از تو به من ، از من به عزیزانم به ارث رسیده و خواهد رسید.
دلیل این احساس نگرانی ، چیزیست دور اما نزدیک ، همچون افق.
تا خورشید عشقمان نرم نرمک از پشت کوه های سخت بالا نیاید و عاشقانه بر ما نتابد این نگرانی با ما خواهد بود.
اینها تعابیر مکرر یک شعر نیست. این صداها ، حرفها و کلمات دلیل قاطع یک جمله است ... فقط یک جمله:
بیا تا در آسمان پاکیها دست در دست هم طلوع کنیم...

|
|
| |
| یکشنبه 19 خرداد ماه سال 1387 |
| شعری از فروغ |
ز آن نامه ای که دادی ، ز آن شکوه های تلخ تا نیمه شب به یاد تو چشمم نخفته است
ای مایه امید من، ای تکیه گاه دور هرگز مرنج از آن چه به شعرم نهفته است
شاید نبوده قدرت آنم که در سکوت اسرار قلب کوچک خود را بیان کنم
بگذار تا ترانه ی من بازگو شود بگذار آن چه را که نهفتم عیان کنم
تا بر گذشته می نگرم عشق خویش را چون آفتاب گمشده می آورم به یاد
می نالم از دلی که به خون غرقه گشته است این شعر غیر رنجش یارم به من چه داد؟
این درد را چگونه توانم نهان کنم آن دم که قلبم از تو به سختی رمیده است
این شعرها که روح تو را رنج داده است فریادهای یک دل محنت کشیده است
گفتم قفس ولی چه بگویم که پیش از این آگاهی از دو رویی مردم مرا نبود
دردا که این جهان فریبای نقش باز با جلوه و جلای خود آخر مرا ربود
اینک منم که خسته ز دام فریب و مکر بر کنج دیوار قفس رو نموده ام
بگشای در که در همه دوران عمر خویش جز پشت میله های قفس خوش نبوده ام
پای مرا دوباره به زنجیرها ببند تا فتنه و فریب ز جایم نیفکند
تا دست آهنین هوس های رنگ رنگ بندی دگر دوباره به پایم نیفکند
« فروغ فرخ زاد »
|
|
| |
| جمعه 17 خرداد ماه سال 1387 |
| تسلیت |
با سلام و عرض احترام
شهادت حضرت زهرا (س) خدمت دوستان عزیزم تسلیت عرض می کنم.
|
|
| |
| سه شنبه 14 خرداد ماه سال 1387 |
| کنارم باش... |
بیا تا کمی بیشتر در کنار هم باشیم...
نمی خواهم با من حرف بزنی
نمی خواهم برایم شمع بیفروزی
نمی خواهم حرفهایم درد و دل هایم را حتی گوش کنی
...
اگرچه آن روزها که معلم درس پشتکار می داد می گفت:
هر نمی خواهمی هست:
نه می خواهم !
ولی تو منطقها را در هم می شکنی!
همان بودنت برایم کافیست ...
من به جایت حرف می زنم شمع روشن میکنم و صدای نفسهایت را گوش می کنم...
فقط تو همین جا کنارم باش..همچون غنچه ای که خرامان کنار گلی شکفته میشود...
 |
|
| |
| پنجشنبه 9 خرداد ماه سال 1387 |
| ستاره ی من |
بیشترین دارایی من ، یک ستاره در آسمان بی کرانه ی این دنیاست،
و کمترین دارایی تو یک دریا ، پر از شگفتی ...
هر شب ستاره ام رو به قلب دریای تو هدیه می کنم ، تا هیچ وقت بی ستاره نباشه...آخه ستاره ی دریایی هیچ وقت مثل ستاره ی آسمونی نیست!
همیشه شاد کردن دل دریای تو برای ستاره ی من پر از آرامش بوده...
( تو هم سعی کن مثل ستاره ی کوچیک ، دل های آسمونی رو شاد کنی ! )

|
|