| |
| شنبه 21 اردیبهشت ماه سال 1387 |
| سلامی به یگانه ی هستی بخش |
به نام تو سلام، بهترین واژه برای شروع حرفهای ناگفتنی است... پس به رسم ادب سلام... خدای بزرگم: چند وقتی بود که دیگر نه زمان اجازه میداد تا با تو درد دل کنم و نه خودم جرات داشتم. اما امروز وقت خوبی بود که باهم مثل قدیم حرف بزنیم ، من از بنده هایت بگویم و تو مثل همیشه لبخند بزنی. یادت هست که قبل تر ها چه قدر شکایتهای بچگانه ی مرا از زمین و زمان و همه دنیا می شنیدی و من می گفتم و می گفتم تا خوابم می برد؟؟ گاهی که آن روزها مثل سرعت نور از برابر چشمانم می گذرند قسمت با تو بودنم را نگه می دارم و مانند درسهای شب مرورش می کنم .چه ، از درسهای شب هم با دقت تر و با شوق و ذوق بیشتر. وقتی دلم از خیلی چیزها می گیرد و به زمین می رود و به آسمان می آید تا من همدمی را برای آشفتگیهایش انتخاب کنم شرمنده می شوم... می بینم که هیچ کس خود را لایق شنیدن حرفهای او نمی داند. و همچون پدری که دست خالی به خانه باز گشته باشد به قلبم می گویم: نشد ! کسی پیدا نشد..و سرم را پایین می اندازم. نا گاه تو می آیی و می گویی : بگو تا گوش کنم! تو بودی که در برابر خطاهایم سکوت کردی. هیچ وقت اخم نکردی و سر زنش در کارت نبود. خدایا خودمانیم ها تا حالا اخم هم کرده ای؟؟ گاهی می شنوی که می گویم: خدایا می شود در چشمانم نگاه نکنی ؟ خجالت می کشم. و تو بی آنکه منتی بگذاری به چشمانم نگاه نمی کنی ولی من حس می کنم که به بهترین نحو به حرفهای قلبم گوش میدهی و حتی خمیازه هم نمی کشی! امروز عهدم را با تو تجدید می کنم و مثل همیشه می گویم : اگر این بار عهد را شکستم چه می کنی؟ تو با آرامش تمام و کمال جواب می دهی: باز هم منتظر می مانم تا بیایی. خدایا ! چه قدر لحظات با تو بودن لذت بخش است! ولی... ولی چرا ما آدمها از اینکه با تو باشیم امتناع می کنیم؟ مگر دعوایمان کرده ای؟ یا مثلا مهربانیت را از ما دریغ کردی؟ پس چرا؟؟؟؟ بگذریم... امروز هم جز حرفهای تکراری آن وقتها و شکایتهای پی در پی حرف دیگری ندارم ... مگر ما انسانها جز برای شکوه و اعتراض هم از تو سراغ می گیریم؟ خدای من ! چه قدر صبوری! تحملم می کنی و دم بر نمی آوری.. . . . کاش این بار عهدم را با تو نشکنم. فقط جمله ای در گلویم مانده که ... دوستت دارم!
|
|