آسمان من

  
 هر نفس آواز عشق میرسد از چپ و راست    ما به فلک میرویم،عزم تماشا که راست؟
 
تیر 1387
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
 
آرشیو

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
یکشنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1387
رو به خدا

این بار از زبان فروغ فرخزاد:

از تنگنای محبس تاریکی
از منجلاب تیره ی این دنیا
بانگ پر از نیاز مرا بشنو
آه ای خدای قادر بی همتا

یکدم ز گرد پیکر من بشکاف
بشکاف این حجاب سیاهی را
شاید درون سینه ی من بینی
این مایه ی گناه و تباهی را

دل نیست ، این دلی که به من دادی
در خون تپیده ، آه رهایش کن
یا خالی از هوا و هوس دارش
یا پای بند مهر و وفایش کن

تنها تو آگهی و تو می دانی
اسرار آن خطای نخستین را
تنها تو قادری که ببخشایی
بر روح من، صفای نخستین را

آه ، ای خدا چگونه تو را گویم؟
کز جسم خویش خسته و بیزارم؟
هر شب بر آستان جلال تو
گویی امید جسم دگر دارم

از دیدگان روشن من بستان
شوق به سوی غیر دویدن را
لطفی کن ای خدا و بیاموزش
از برق چشم غیر، رمیدن را

عشقی به من بده که مرا سازد
همچون فرشتگان بهشت تو
یاری به من بده که در او بینم
یک گوشه ی صفای سرشت تو

یک شب ز لوح خاطر من بزدای
تصویر عشق و نقش فریبش را
خواهم به انتقام جفا کاری
در عشق تازه فتح رقیبش را

آه ای خدا که دست توانایت
بنیان نهاده عالم هستی را
بنمای روی و از دل من بستان
شوق گناه و نفس پرستی را

راضی مشو که بنده ی نا چیزی
عاصی شود به غیر تو روی آرد
راضی مشو که سیل سرشکش را
دریای جام باده فرو بارد

از تنگنای محبس تاریکی
از منجلاب تیره ی این دنیا
بانگ پر از نیاز مرا بشنو
آه ای خدای قادر بی همتا


 
شنبه 21 اردیبهشت ماه سال 1387
سلامی به یگانه ی هستی بخش
به نام تو
سلام، بهترین واژه برای شروع حرفهای ناگفتنی است...
پس به رسم ادب سلام...
خدای بزرگم:
چند وقتی بود که دیگر نه زمان اجازه میداد تا با تو درد دل کنم و نه خودم جرات داشتم.
اما امروز وقت خوبی بود که باهم مثل قدیم حرف بزنیم ، من از بنده هایت بگویم و تو مثل همیشه لبخند بزنی.
یادت هست که قبل تر ها چه قدر شکایتهای بچگانه ی مرا از زمین و زمان و همه دنیا می شنیدی و من می گفتم و می گفتم تا خوابم می برد؟؟
گاهی که آن روزها مثل سرعت نور از برابر چشمانم می گذرند قسمت با تو بودنم را نگه می دارم و مانند درسهای شب مرورش می کنم .چه ، از درسهای شب هم با دقت تر و با شوق و ذوق بیشتر.
وقتی دلم از خیلی چیزها می گیرد و به زمین می رود و به آسمان می آید تا من همدمی را برای آشفتگیهایش انتخاب کنم شرمنده می شوم...
می بینم که هیچ کس خود را لایق شنیدن حرفهای او نمی داند.
و همچون پدری که دست خالی به خانه باز گشته باشد به قلبم می گویم: نشد ! کسی پیدا نشد..و سرم را پایین می اندازم.
نا گاه تو می آیی و می گویی : بگو تا گوش کنم!
تو بودی که در برابر خطاهایم سکوت کردی.
هیچ وقت اخم نکردی و سر زنش در کارت نبود. خدایا خودمانیم ها تا حالا اخم هم کرده ای؟؟
گاهی می شنوی که می گویم: خدایا می شود در چشمانم نگاه نکنی ؟ خجالت می کشم.
و تو بی آنکه منتی بگذاری به چشمانم نگاه نمی کنی ولی من حس می کنم که به بهترین نحو به حرفهای قلبم گوش میدهی و حتی خمیازه هم نمی کشی!
امروز عهدم را با تو تجدید می کنم و مثل همیشه می گویم : اگر این بار عهد را شکستم چه می کنی؟
تو با آرامش تمام و کمال جواب می دهی: باز هم منتظر می مانم تا بیایی.
خدایا ! چه قدر لحظات با تو بودن لذت بخش است! ولی... ولی چرا ما آدمها از اینکه با تو باشیم امتناع می کنیم؟
مگر دعوایمان کرده ای؟ یا مثلا مهربانیت را از ما دریغ کردی؟
پس چرا؟؟؟؟
بگذریم...
امروز هم جز حرفهای تکراری آن وقتها و شکایتهای پی در پی حرف دیگری ندارم ... مگر ما انسانها جز برای شکوه و اعتراض هم از تو سراغ می گیریم؟
خدای من !
چه قدر صبوری!
تحملم می کنی و دم بر نمی آوری..
.
.
.
کاش این بار عهدم را با تو نشکنم.
فقط جمله ای در گلویم مانده که ...
دوستت دارم!


 
شنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1387
چهار فصل

به نام خدا


چه زمستان تلخی بر من نمود



دوری تو ای مایه ی شادی وقت گذران


چه سرمای کشنده ای را احساس کردم


چه روزهای تیره ای شام کردم


چه خزان دیماهی در پیرامون خود دیدم


با این همه وقت سپری شده فصل تابستانی بود


پاییزی پربرکت و بارور


و از عشق هوس انگیز بهاری آبستن


همچون بیوه زنی که پس از مرگ شوی در انتظار فرزند است


اما این فراوانی در نظر من


همچون امید یتیمان،همچون طفل نامشروع می نمود


زیرا تابستان و شادیش برای من فرع و وجود تو اصل بود


در دوری تو حتی مرغان نغمه سرای تابستان خاموشند


و اگر هم بخوانند، نوایشان چنان آکنده از غم است،


که برگ درختان را چنان پژمرده می کند که گویی زمستان نزدیک می شود.


شاعر:؟


 
جمعه 6 اردیبهشت ماه سال 1387
قالب ۲

سلام سلام سلام


بلاخره با کمک دوستان عزیزم ( شهرزاد خانوم و آقا موشه ) مشکل قالب وبلاگم حل شد.
بنابراین این گل رو تقدیم می کنم به این دو دوست عزیزم:

Image and video hosting by TinyPic




تعداد بازدیدکنندگان : 5654


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
هرکس گمشده ای دارد

و خدا گمشده ای داشت.

هرکس دو تا ست

وخدا یکی بود.

و یکی چه طور می توانست باشد؟

هرکس به اندازه ای که احساسش می کنند هست

و خداکسی که احساسش کند ، نداشت.

عظمتها همواره در جستجوی چشمی است

که آن را ببیند.

و خدا آفریدگار بود

وچگونه می توانست نیافریند؟

زمین را گسترد و آسمانها را بر کشید.

و خدا بود و عدم

جز خدا هیچ نبود

در نبودن، نتوانستن بود

با نبودن، نتوان بودن

و خدا تنها بود.

هرکسی گمشده ای داشت

و خدا گمشده ای داشت.
دکتر علی شریعتی
شناسنامه کامل من...