| |
| دوشنبه 19 فروردین ماه سال 1387 |
| شاد باشم! |
همیشه شاد بودن را به غم نبودن تو فروخته ام، و حالا پروا از لبخند باعث شده که حتی آمدن تو هم خنده بر لبانم را بخشکاند. تا کی این غم با من خواهد بود؟ من که عمری آرزوی دیدارت را داشتم و شبها با یاد تو به خواب می رفتم، حالا که آمده ای پس چرا احساس شادی نمی کنم ؟ می ترسم! می ترسم که بخندم و فراموش کنم که چه قدر اندوهگین بوده ام و شادی ام دیری نپاید. و حالا ، لبخند سرد من را ببین و نپرس که: چرا شاد نیستی؟!؟!
 |
|