| |
| چهارشنبه 22 اسفند ماه سال 1386 |
| قلب من! |
من قلبی دارم. قلبی کوچک شاید به اندازه ی مشتم! من قلبی دارم که می تپد و خون در آن جریان دارد.
من قلبی دارم که باید همه ی چیزهای عارفانه ی بزرگ این دنیا را در خود جای دهد. قلبی که باید همه ی احساس من ، تو و او را حس کند. و باز هم بتپد و در مقابل منطق بایستد. هر چند امیدی به پیروزیش نباشد. و مقاومت کند. و خدایش هر روز او را فراخ تر گرداند. قلب کوچک من بلاخره روزی از تپشهای بی وقفه خود خسته خواهد شد. و مرا به جایی بهتر می فرستد. جایی که اگر قلبی باشد هیچ وقت در سختیها درد نمی گیرد. و هیچ وقت (سختی نیست) که او را به درد آورد.

|
|