| |
| چهارشنبه 1 اسفند ماه سال 1386 |
| روزها |
روزهای من ! می گذرید! از میان زندگی که هنوز بوی امید دارد. و از خاطره ها ! کاش هیچ وقت شب نمی شدید! من شب را زمانی دوست داشتم که عطر عشق را در روحم جاری کند . من شبهایی داشته ام که از روز هم روشن تر بوده است. من شبهای سیاه بی پروردگارم را دوست ندارم. من شب را با نور خدا می خواهم! ای روزهای خسته من ! می گذرید و می گذرید و من قدرت جلودار شدن شما را ندارم! و صفحه های تقویم عمر چه با سرعت ورق می خورند. در چهار راه زندگی گویا مردد ایستاده ام. به کدام سو آخر؟ خدایا تو کجایی. راه تو را می خواهم. روزهایم می روند ! هنوز امیدوارم .اما تو پس کجایی؟ بیا به من روز و شبهای روشن بده. من بر سر چهار راه هنوز منتظرم! منتظر!
|
|