| |
| چهارشنبه 24 بهمن ماه سال 1386 |
| گمشده |
به نام خدا من چیزی گم کرده ام ، در زمانی که تو بودی و من نبودم و حالا، که من هستم و تو نیستی.همان چیزی که قادر به وصف آن نیستم. یادگاریهایت را چه ماهرانه به رخم می کشی و من در این سفر هیچ برای یادگاری ندارم.و تو چه آسوده خوابیده ای !و حالا تنها یک چیز را می فهمم که دنیا برای تو چه بود و چگونه اینقدر ساده دست از او کشیدی.ولی من سخت به این دنیا وابسته ام.اگر در کنارم بودی هزاران هزار سوال مبهم ذهنم را از تو می پرسیدم .و آن این است که عشق تو چه بود و آیا این عشق قابل حلاجی در ذهن من و ما هست؟ .. دیگر از این سوالهای مبهم ذهنم خسته ام .از واژه های تکراری ، سراب، از بی وفایی این آدمها ، از دلبستگیهای این دنیا ! کاش مرا هم با خود می بردی! دلم می خواهد آنجا را که برای تو معنی همه چیز میدهد را ببینم.دلم می خواهد خودم آرزوهایت را در این دنیا ،برایت بشمارم ده، صد ، هزار آرزو ! ولی تو همه را با یک چیز معامله کردی .این همان است که مرا مبهوت کرده . من گمشده ام را پیدا خواهم کرد. دیر یا زود ... نمی دانم!

ُُ
|
|