| |
| چهارشنبه 24 بهمن ماه سال 1386 |
| گمشده |
به نام خدا من چیزی گم کرده ام ، در زمانی که تو بودی و من نبودم و حالا، که من هستم و تو نیستی.همان چیزی که قادر به وصف آن نیستم. یادگاریهایت را چه ماهرانه به رخم می کشی و من در این سفر هیچ برای یادگاری ندارم.و تو چه آسوده خوابیده ای !و حالا تنها یک چیز را می فهمم که دنیا برای تو چه بود و چگونه اینقدر ساده دست از او کشیدی.ولی من سخت به این دنیا وابسته ام.اگر در کنارم بودی هزاران هزار سوال مبهم ذهنم را از تو می پرسیدم .و آن این است که عشق تو چه بود و آیا این عشق قابل حلاجی در ذهن من و ما هست؟ .. دیگر از این سوالهای مبهم ذهنم خسته ام .از واژه های تکراری ، سراب، از بی وفایی این آدمها ، از دلبستگیهای این دنیا ! کاش مرا هم با خود می بردی! دلم می خواهد آنجا را که برای تو معنی همه چیز میدهد را ببینم.دلم می خواهد خودم آرزوهایت را در این دنیا ،برایت بشمارم ده، صد ، هزار آرزو ! ولی تو همه را با یک چیز معامله کردی .این همان است که مرا مبهوت کرده . من گمشده ام را پیدا خواهم کرد. دیر یا زود ... نمی دانم!

ُُ
|
|
| |
| دوشنبه 22 بهمن ماه سال 1386 |
| عنوان نداره!!! |
سلام وای این شکلکا چه قدر قشنگن ! خیلی خوشم اومد!
 |
|
| |
| پنجشنبه 18 بهمن ماه سال 1386 |
| امید / آرزو |
سلام گاهی با خودم فکر می کنم امید به دست یافتن آرزوها بعضی اوقات از رسیدن به آرزو شیرین تر است. یا شوق و ذوق و حرکت و اراده برای رسیدن به مقصد گاهی آنقدر جذاب است که وقتی به هدف رسیدی دیگر آرزو معنا ندارد .و من این رو در هر هدفی تجربه کردم . و فکر می کنم این یکی از خاصیتهای بارز انسانه که امید و آرزو داشته باشه که به هدفش دست پیدا کنه در مورد آرزو_ امید حرفهای بسیاری از بزرگان شنیدم که این سخن نیلی من رو به تفکر واداشت: « آرزو ریشه حیات ماست. اگرچه این ریشه حیات ما را به تدریج میسوزاند.اما همین مایه زندگیست.» چه طور آرزو می تونه ریشه حیات ما رو بسوزونه ؟ شاید با نرسیدن به مسیر و ناامیدی این اتفاق بیفته . کتاب رهنمون رو که برداشتم ده ها نظر رو در این زمینه ( امید و آرزو )خوندم که بعضیهاش برام جالب بود . مثل: امید مادر ایمان است. یا امید داروئی است که شفا نمی دهد بلکه درد را قابل تحمل می سازد. یا امید نصف خوشبختی است. یا از آرزوهای دور و دراز دوری نمایید چه جز سختی و ملال خاطر بار و بری ندارد. ..... اما در همه اینها به این نتیجه رسیدم که آنچه که مهمه اینه که ما به چه چیزی امید داریم ؟ امید به خوب زیستن یا مثلا امید به چیزهای محال ؟هرچند فکر می کنم امیال محال هم در صورتی که فقط : یک آرزوی مشخص باشند و آدم رو دچار سرگردانی نکنند می توانند شیرین باشند و حتی در بعضی مواقع به وقوع هم پیوستند. اینجاست که همه چیز به نوع تفکر و اندیشه و حالات درونی ما بستگی داره و اینکه ما آرزوی رسیدن به چه چیزهایی رو داریم یا این شناخت رو از خودمون داریم که آیا حرکتی به خودمون در جهت نیل به اهدافمون می دیم یا نه؟ و این مسئله ای بود که فکر منو به خودش مشغول کرده بود و امیدوارم که شما هم کمکم کنید تا منطقشو پیدا کنم . از همراهیتون ممنونم موفق و شاداب باشید!
|
|
| |
| جمعه 12 بهمن ماه سال 1386 |
| شما امروز غنی تر از دیروزید ، اگر : |
شما امروز غنی تر از دیروزید، اگر به کسی صمیمانه مهرورزیده باشید. اگر غم دردمندی قلبتان را فشرده و در خلوت گریسته باشید. اگر خطای دوستی را نادیده گرفته باشید. اگر به گناه خویش اعتراف کرده باشید. شما امروز غنی تر از دیروزید. اگر با یک شاخه گلی دلی را شاد کرده باشید. اگر قطره اشکی را از گونه ای سترده باشید. اگر سنگی را از پیش پای عابری دور کرده باشید. شما امروز قوی تر از دیروزید. اگر بسیار خندیده باشید. اگر دست دوستی را که به سویتان دراز شده صمیمانه فشرده باشید. اگر با دیدن زیباییهای طبیعت پی به قدرت پروردگار برده باشید. شما غنی تر از دیروزید. اگر بدی را با خوبی پاسخ گفته باشید. اگر به سگ بی پناهی پناه داده باشید. اگر برای به دست آوردن صفات بهتر کوشیده باشید. شما غنی تر از دیروزید. اگر خواهش آشنایی را برآورده کرده باشید. و شما امروز به راستی غنی هستید. غنی تر از همه افراد جهان: و شما امروز روحی دارید بزرگ، به عظمت آسمان و دریا و قلبی دارید پر مهر و روشن چون آفتاب گرم بهاران و اشکی دارید به صفای شبنم و لطافت گلهای سرخ و درونی دارید به پاکی برف و زیبایی دمیدن شفق در صبح و شما امروز به راستی غنی هستید. نویسنده : ناشناس
 |
|
| |
| چهارشنبه 3 بهمن ماه سال 1386 |
| احساس |
احساس می کنم ستاره ها در آسمان شب گم شده اند. احساس می کنم کبوتر ها پرواز را فراموش کرده اند. احساس می کنم آسمان نگران است. احساس می کنم مانند آدمهایی شده ام که زمانی مانند آنها نبوده ام. احساس می کنم احساس از درونم خسته شده و پرواز می خواهد. احساس می کنم ... احساس می کنم قلبم از این همه احساس لبریز شده ... به راستی تا کی ؟ آیا احساس درست می گوید؟ پس چرا ستاره ها هنوز چشمک می زنند؟ کبوترها پرواز می کنند. آسمان... ولی آسمان همیشه نگران است. همین کافیست . او درست گفت! چون زنده ام احساس می کنم!
 |
|