آسمان من

  
 هر نفس آواز عشق میرسد از چپ و راست    ما به فلک میرویم،عزم تماشا که راست؟
 
تیر 1387
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
 
آرشیو

مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
جمعه 30 آذر ماه سال 1386
ای جماعت...
ای جماعت به سلامت من دیگه حرفی ندارم
شما ها رو تک و تنها توی قصه جا می ذارم
من با من می رم از اینجا
من و من خیلی زیادیم
حیف این همه ترانه که به باد گریه دادیم

من می رم اون سر قصه
سقفی از غزل بسازم
سوار رخش ترانه
تا ته جاده بتازم
شاید اونجا یکی باشه
که بفهمه این صدا رو
تو گوشش پنبه نباشه
بشنوه ترانه هامو...


شاعرشو نمی شناسم ولی واقعا زیباست!

 
پنجشنبه 29 آذر ماه سال 1386
عید قربان

« عید سعید قربان بر همه مسلمانان جهان مبارک باد »

 
چهارشنبه 28 آذر ماه سال 1386
باران
به نامش به یادش به یاریش

آسمان، ترسناک و هولناک. باد با تازیانه های بی رحمانه. حرکت درختان که آرام قد ، کج و راست می کنند. آفتاب، ناپیدا.
رود،ناآرام
صدای فریاد آسمان را می شنوم!
اما چرا هیچ کس از این همه وحشت هراسان نیست؟
چون اینها مقدمه ای بر حضور باران هستند و گویی همه به امید حضورش خود را تسکین می دهند
جند لحظه ای می گذرد...فریاد آسمان تبدیل به لالایی شده است. زمین انگار کودک لب تشنه ای است که حالا لبهای خشکیده اش را به سمت آسمان می گیرد تا تر شوند.و من گویی تاکنون باران را ندیده ام
آنچنان با شوق دستم را زیر باران می گیرم که گویی می خواهم از آسمان هدیه بگیرم، به دستم نگاه می کنم ، خیس شده است ....
به بارش باران که نگاه می کنم انگار من هم هم چون این قطره ها تازه متولد می شوم و انگار هر قطره مانند کودکی نوپا به سمت مادرش ( زمین ) می دود و قلبم همچون آسمان گویی از هرچه کینه و زشتی پاک می شود.
ای کاش همیشه باران ببارد!
آسمان با آن همه هولناکیش حالا بهترین لحظاتم را می سازد....
باران برای من معنی تازه ای از گذشته،حال ، و آینده می دهد...
از گذشته :که من دوباره به گذشته و حال و آینده اش می اندیشیدم !و به حال: که در آرامش و زیبایی تمام به سر می برم
ولی از آینده ....
هر باران به من یاد آوری می کند که تو در راه هستی و می آیی. شاید در باران آینده ....! بالاخره تو در یک باران می آیی...
من اطمینان دارم ! همانطور که به زلالی رود و زیبایی نور و به پاکی آسمان و گستردگی زمین ایمان دارم به آمدن تو هم .
ای کاش روزی که تو میایی بارانش نه هولناکی آسمان را داشته باشد ،نه ناپیدایی خورشید و نه نا آرامی رود!
راستی می شود؟
دوست آسمانی و زلال من تو بگو!


 
شنبه 24 آذر ماه سال 1386
غم ....
خدایا همه چیز را به من ارزانی داشتی و بر همه شکر کرده ام ،جسم سالم و زیبا دادی،پای قوی و چالاک دادی ، بازوان توانا و هنرمند بخشیدی. از تمام موهبات علمی به اعلی درجه برخوردارم کردی و بر همه اش شکر می گذارم. اما خدای بزرگ یک چیز را بیش از همه بر من ارزانی داشتی که نمی توانم شکرش را به جای بیاورم و آن درد و غم بود.
درد و غم در وجودم اکسیری ساخت که جز حقیقت چیزی نجوید، جز فداکاری راهی برنگزیند و جز عشق چیزی ترشح نکند./
شهید مصطفی چمران

 
شنبه 24 آذر ماه سال 1386
قلب،زندگی،مرگ؟
قلبم را دوست دارم چون تو در آن زندگی می کنی
و به آن حسرت می ورزم چون به خاطر تو می تپد
جوانی جنون است ، جنون هم زاییده عشق.
عشق ، اول پیری و پیری مقدمه مرگ

 
چهارشنبه 21 آذر ماه سال 1386
حسرت

حسرت نبرم به خواب آن مرداب
کارام درون دشت شب خفته است
دریایم و نیست باکم از طوفان
دریا همه عمر خوابش آشفته ست





 
سه شنبه 20 آذر ماه سال 1386
غریبانه
بسم الله الرحمن الرحیم
و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون
و هرگز کسانی را که در راه خدا کشته می شوند را مرده مپندار! بلکه زنده اند و نزد پروردگارشان روزی داده می شوند.

صدای قدمهایش را می شنوم ، چه آهسته قدم بر می دارد و به سوی فرزند شهیدش رهسپار است.جز بوی گلاب و سیب هیچ با خود نمی آورد و جز سینه ای پاره پاره چیزی در دل ندارد.
نگاهش کن! چشمانش پر از اشک است که با چادر سیاهش آنها را پاک می کند و در پشت انگشتانی که چادرش را با آن نگه داشته عطر صلوات یا دردو دل با عزیزش می آید.
به راستی او کیست؟ او یک معجزه است! چگونه می تواند این قدر آرام باشد؟
چیزی بروز نمی دهد، قبرها را یکی یکی نگاه می کند و دردل می گوید: عزیزم کجایی؟
سرش را برمی گرداند . پاهای خسته اش را با سرعت بیشتری به جلو می کشاند. بالاخره به قبری می رسد که فانوسی روی آن گذاشته شده،می نشیند.هیچ کس آن اطراف نیست،صورتش را زیر چادر می پوشاند و کم کم قطراتی را می بینی که همچون باران بر سنگ غریبی می نشیند
روی آن سنگ با رنگ سبز نوشته شده : آرامگاه یک شهید گمنام
از هنگامی که به اینجا آمده خیلی نمی گذرد.برای او فرقی نمی کند کدام یک متعلق به فرزندش است، هربار بر بالین یکی می رود. ولی انگار این یکی بوی گلاب عشق می دهد....
یاران چه غریبانه رفتند از این خانه هم سوخته شمع ما هم سوخته پروانه


بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران
هر کاو شراب فرقت روزی چشیده باشد داند که سخت باشد قطع امیدواران
با ساربان بگویید احوال آب چشمم تا بر شتر نبندد محمل به روز باران
بگذاشتند ما را در دیده آب حسرت گریان چو در قیامت چشم گناهکاران
ای صبح شب نشینان جانم به طاقت آمد از بس که دیر ماندی چون شام روزه داران
چندین که برشمردم از ماجرای عشقت اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران
سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل بیرون نمی توان کرد الا به روزگاران
چندت کنم حکایت شرح اینقدر کفایت باقی نمی توان گفت الا به غم گساران

 
یکشنبه 18 آذر ماه سال 1386
انتظار
غروب پنجشنبه که صدای اذان را می شنوم با خودم فکر می کنم بی تو چه قدر تنها ام. لحظه ها همچون باد سپری می شوند و دقیقه ها در طی کردن لحظات از هم سبقت می گیرند و ساعتها گویی دقیقه هایی هستند که آرزوی ثانیه شدن را دارند همه کوتاه و پرسرعت. و من در آرزوی آمدن تو لب پنجره کوچک خانه مان می روم و جایی آن دورترها را نگاه میکنم غروب نارنجی رنگ خورشید که آرام آرام از پشت ابرهای خاکستری عبور می کند می گوید که من هم روزی خواهم رفت ! با تمام وجود از خدا می خواهم به من مهلت زندگی کردن را بدهد... زندگی! چه واژه غریب و تاریکی ! به قول سهراب :زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد! من هم مرغ مهاجرم و روزی هجرت می کنم .چون هستم ! ولی هجرت من هم با انتظار آمدن تو همراه خواهد بود؟ جمعه ها از پس هم می گذرند و تو باز هم نیامدی؟ آسمان زندگیمان بسیار تاریک و با بغضی همیشگی همراه است. پس کی می آیی؟ بی تو آرزوها رنگی ندارند و امید بی معنی است.
هرجمعه برایت نامه می نویسم و بارها و بارها نامه هایمان را می خوانم و هرچه بیشتر فکر می کنم می فهمم که تنهایی واقعی در نبود تو معنی می گیرد . ای کاش بیایی و به ما لبخند بزنی و با لبخند سبزت جهان را نورانی کنی .ای کاش بیایی و مرهمی برای قلبهای شکسته مان باشی که قلبهای ما با گذشتن زمان و روز به روز تیره تر می شود.
پس بیا که منتظرت هستیم .و روزی این ندا خواهد رسید: الا یا اهل العالم! قد ظهرالمهدی آل محمد، فاتبعوه
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی دل بی تو به جان آمد، وقتست که بازآیی

>>

تعداد بازدیدکنندگان : 5626


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
هرکس گمشده ای دارد

و خدا گمشده ای داشت.

هرکس دو تا ست

وخدا یکی بود.

و یکی چه طور می توانست باشد؟

هرکس به اندازه ای که احساسش می کنند هست

و خداکسی که احساسش کند ، نداشت.

عظمتها همواره در جستجوی چشمی است

که آن را ببیند.

و خدا آفریدگار بود

وچگونه می توانست نیافریند؟

زمین را گسترد و آسمانها را بر کشید.

و خدا بود و عدم

جز خدا هیچ نبود

در نبودن، نتوانستن بود

با نبودن، نتوان بودن

و خدا تنها بود.

هرکسی گمشده ای داشت

و خدا گمشده ای داشت.
دکتر علی شریعتی
شناسنامه کامل من...